حكيم زجاجى

1237

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

چو آهنگ خيل سرافراز كرد * فلك بازى طرفه آغاز كرد هراسى در آن خسرو آمد پديد * خرد شد ز مغز سرش ناپديد سرش گشت پردرد و دل پرگداز * از آنجا كه بد خسته گرديد باز برفتند خوارزميان در گريز * نبردند با جان شيرين ستيز [ چو ] سلطان از آن رزم بركرد روى * فتاد اندر آن روميان گفت‌وگوى كه هست اين حيل‌هاى خوارزميان * كه رفتند ناخورده زخم از ميان نبايد شدن از پى آن گروه * مبادا كه گرديم ما بىشكوه [ به ره ] كرده باشند ايشان كمين * نبايد شدن از پى رزم و كين ز بيم كمين پيش‌تر كس نرفت * پى خيل مردانه كركس نرفت گريزان بشد شاه خوارزم نيز * سرى پر ز كينه دلى پرستيز به اخلاط شد خسته آن شاه باز * وز آنجا به خوى رفت آن سرفراز ورا خادمى بود تابان چو مهر * به دو داده سلطان دل‌وجان چو مهر در آن ره بمرد آن بت آذرى * نهان كرد رخ را ز شه چون پرى دل خسرو آمد ز مرگش به درد * جدا گشت ز آسايش و خواب و خورد بر او چون زنان مويه مىكرد شاه * نشست از بر تخت بر خاك راه به مرده همىگفت كاى نازنين * چرا سر نهادى و گشتى حزين ز تو رخ نهفتن سزاوار نيست * تو خفتى مرا بخت بيدار نيست تو بخت منى ، بخت بيدار به * تو عمر منى ، عمر در كار به ز خواب اى قلج سر برآوردمى * كه هستند بىهوش تو عالمى تو آزرده‌اى از من اى كامياب * نخواهى مرا بازدادن جواب ز من گر دل‌آزرده‌اى بازگوى * به من اى مه از مهر بنماى روى چنان گشت آشفته مغز سرش * كه نزديك تابوت بردى خورش گشادى سر تنگ تابوت اوى * بديدى لب همچو ياقوت اوى نهادى برش آش گفتى بخور * مپوشان ز من روى چون ماه و خور قلج بود اقبال آن شه بمرد * دل و دانش و هوش خسرو ببرد